معنا‌ و‌ مبنای حکمرانی اسلامی

صحبت های حجت الاسلام والمسلمین دکتر رضا غلامی در نشست مقدماتی نخستین کنفرانس علمی سیاست گذاری عمومی و حکمرانی اسلامی با عنوان معنا و مبنای حکمرانی اسلامی، تهران، ۳۰ اردیبهشت ۹۹

ضرورت و اهمیت حکمرانی
در نظم سیاسی ملت- دولت، این دولت است که ظرف تحقق اراده ملت محسوب می شود. هر ملتی ارزش ها و همچنین اهداف و آرمان هایی دارد که تلاش می کند مسیر تحقق این ارزش ها و همچنین این آرمان ها را در پیکره قانون پیش بینی کند. از طرف دیگر، اجرای قانون نیازمند وجود قدرت و توانایی اِعمال قدرت است؛ هرچند باید توجه داشت که قدرت باید به نفع مردم و به نفع ارزش ها توسط قانون رام‌ شود و در مسیر صحیح قرار بگیرد. ظرف قدرت در هر کشوری حکومت بالمعنی الاعم است که بر اساس اصل تفکیک قوا که یک اصل عقلانی است، شامل هر سه قوه مقننه، مجریه و قضائیه می شود. با این وصف، در یک نظام‌ مردم سالار، اعم از دینی و غیر دینی، وظیفه حکومت بهره گیری صحیح از قدرت به منظور تحقق سیستماتیک قانون است. در واقع، هر حکومتی برای نحوه اعمال قدرت در جهت اجرای قانون باید ایده روشن و بر اساس این ایده، قاعده، سیاست، راهبرد، روش، ابزار، نهاد و سیستم داشته باشد که من مجموعه این ها را زنجیره حکمرانی می دانم‌ که انشاالله توضیحات دقیق تری را خدمتتان ارائه خواهم داد. البته در حکومت بالمعنی الاعم، که شامل قوه مقننه هم می شود، خود قانون گذاری هم جزئی از زنجیره حکمرانی محسوب می شود. یعنی یکی از هنرهای حکمرانی، هنر قانون‌گذاری صحیح بر اساس قانون اساسی است. بنا به آنچه عرض شد، هیچ دولت یا کشوری، بدون حکمرانی قابل اداره نیست و موفقیت هر کشور به نمره ای است‌ که در زمینه حکمرانی دریافت می کند. نمی توان انکار کرد که ما در طول ۴۱ سال گذشته صاحب حکمرانی بوده ایم – به بیان دیگر، هیچ‌ کشوری بدون‌ حکمرانی چه مدوّن و چه غیر مدوّن قادر به ادامه حیات نیست- با این حال مهم این است‌ که بدانیم اولاً، زنجیره حکمرانی در کشور ما کامل بوده است یا نه؟ و ثانیاً، حکمرانی ما بر اساس آثاری که داشته، از چه نمره ای برخوردار است؟ من معتقد هستم که نمی شود درباره حکمرانی در جمهوری اسلامی ایران صفر و صدی صحبت‌ کرد. به نظر من، نه تنها زنجیره حکمرانی در کشور ما هنوز کامل نیست و حلقات مفقوده ای در این‌ زنجیره مشاهده می شود بلکه حکمرانی در بعضی عرصه ها خوب، در بعضی عرصه ها متوسط و در بعضی عرصه ها ضعیف بوده است. اگر می بینید کشور در بعضی عرصه ها اهداف کلان خوبی دارد و به تبع آن، شعارهای جذابی می دهد اما نمی تواند این اهداف را به خوبی محقق کند و تولید يأس می کند، این بر می گردد به عرصه هایی از حکمرانی که متوسط یا ضعیف ارزیابی می شود. برای نمونه، هدف ما تحقق عدالت است اما در ۴۱ سال گذشته در مواردی، نه تنها عدالت به درستی محقق نشده بلکه از عدالت فاصله هم‌ گرفته شده است. از نظر من، مشکل اینجاست که ما حتی فاقد ایده ای روشن برای پیاده سازی عدالت هستیم و به طریق اولی زنجیره حکمرانی در این زمینه هم وجود ندارد. این در حالی است که جریان لیبرالیسم اقتصادی در ایران همیشه می دانسته چه کار کنه و در عمل هم بخش مهمی از اهداف خودش را پیاده کرده است. شما به فلسفه تاسیس سازمان مدیریت و برنامه ریزی توسط امریکایی ها در پیش از انقلاب اسلامی و خطی که در آنجا نهادینه شد توجه بفرمایید تا متوجه ایده حکمرانی جریان لیبرال اقتصادی بشوید. من معتقدم‌ خطی که آنها در سازمان مدیریت بوجود آوردند هنوز هم از بین نرفته است. یعنی بعد از ۴۱ سال که از عمر انقلاب گذشته، نفوذی ها در بدنه دستگاه‌های مختلف در حال پیشبرد همان خط و همچنین مانع سازی جلوی حرکت انقلاب هستند. باز به عنوان‌ مثال، ما در عرصه رها شدن از دام‌ نفت و خلاص شدن از خام‌ فروشی نفتی ایده قوی ای نداشتیم و هنوز هم نداریم، در ارتباط با جلوگیری از قاچاق وسیع، در زمینه تقویت مشارکت سیاسی که جزو اهداف مهم انقلاب اسلامی است هنوز فاقد یک ایده جامع هستیم یا در زمینه تحول فرهنگی یا ساماندهی فضای مجازی و به دست‌گیری ابتکار عمل در این میدان ایده ای برای حکمرانی نداریم و به طریق اولی نباید در این عرصه ها به دنبال زنجیره حکمرانی هم باشیم چراکه ظهور زنجیره حکمرانی، تابع شکل گیری ایده حکمرانی است. در نقطه مقابل، کشور ما در ساحت محرومیت زدایی و جهاد سازندگی ایده داشت و این ایده را جلو برد؛ در زمین ایجاد بسیج عمومی ایده داشت، در زمینه کادرسازی برای انقلاب ایده داشت؛ در دفاع مقدس ایده داشت و همین ایده ما را به پیروزی رساند، بعد از جنگ، در حوزه ارتقای توان دفاعی، هم ایده مشخصی داشت و دارد و توانسته زنجیره حکمرانی دفاعی را بر اساس این‌ ایده کامل کند. در زمینه جلوگیری از شکل گیری خاورمیانه جدید توسط آمریکایی ها ایده داشت و ایده خود را به خوبی پیاده کرد، در عرصه علم‌ و فناوری هم در سالهای اخیر ایده حکمرانی شکل گرفت هر چند من‌ معتقدم‌ که هنوز زنجیره حکمرانی در عرصه علم و فناوری شکل نگرفته است. البته این موارد را از باب مثال غرض کردم. به نظر من، ما‌ نه فقط از این‌ جهت که می خواهیم کارآمدی در نظام‌ جمهوری اسلامی را بالا ببریم، بلکه از این‌جهت که به درستی در مسیر تمدن سازی و رقابت با تمدن قدم‌ گذاشته ایم، باید حکمرانی خودمان را با همه لوازمی که دارد تقویت کنیم.

تعریف حکمرانی
حکمرانی،‌ مفهومی چند وجهی، پیچیده و نسبی است و تاکنون دهها تعریف برای آن ارائه شده است. برای من ارائه یک تعریف قطعی ممکن نیست؛ با این حال، همانطور که قبلاً هم به اجمال اشاراتی داشتم، در یک تعریف ساده و اولیه، به اِعمال حساب شده قدرت و هم افزایی بازیگران مختلف با محوریت حکومت برای پیاده سازی قانون از طریق شکل گیری زنجیره ای از سیاست ها، راهبردها، قواعد، فرایندها، روش ها، ابزارها، نهادها، سیستم ها و برنامه ها حکمرانی گفته می شود. در تعریفی که عرض کردم سیاست‌گذاری جزو زنجیره حکمرانی است. در واقع، من بر خلاف مباحث رایج، فقط اجرای سیاست را حکمرانی نمی دانم بلکه سیاست گذاری را حلقه مهمی از حلقات حکمرانی قلمداد می کنم. همانطور که ملاحظه می کنید، در تعریف من از حکمرانی، چند عنصر حضور جدی و تعیین کننده دارند. یکی از این عناصر قدرت است. قدرت همان چیزی است که می توان آن را به مثابه یک مزیت اجتماعی، توانایی محقق ساختن اراده ها و برطرف کردن موانع دانست. اگر قدرت نباشد و این قدرت بر پایه اخلاق و در جهت منافع عمومی مهار نشده باشد، زمینه حکمرانی به کلی از بین می رود. عنصر دوم، هم افزایی بازیگران گوناگون است. هر چند محور حکمرانی حکومت بالعمنی الاعم است اما حکمرانی در نظام مردم سالار با حضور بازیگران مختلف به ویژه مشارکت مردم و تشکل های مردمی شکل می گیرد. عنصر سوم در تعریف من، قانون است. در نظام مردم سالاری، حکمرانی نه فقط خودش مولود قانون است، بلکه مقصدی جز پیاده سازی درست قانون ندارد. چهارمین عنصر، فرایندی بودن حکمرانی است. حکمرانی یک عنصر پروژه ای نیست بلکه صفر تا صد آن‌ فرایندی است. البته ممکن است در دل یک فرآیند پروژه هایی هم باشد اما پروژه ها به اقتضای فرآیند شکل می گیرند. عنصر پنجم، عنصر شناخت است. البته می توان شناخت را مقدمه تصمیم در نظر گرفت اما من به دلیل اهمیت عنصر شناخت آنرا مستقل ذکر می کنم. البته جنس شناخت در حکمرانی خاص است. یعنی آن شناختی در حکمرانی به کار می آید که میدانی و اطلاعات محور باشد. عنصر ششم تصمیم است. یعنی نمی توان بدون‌ توانایی اتخاذ تصمیمات به موقع و البته جسورانه حکمرانی کرد. البته خود تصمیم مولفه هایی دارد. مثلا سیاست گذاری یا تعیین راهبرد و غیره از مولفه های تصمیم محسوب می شوند. عنصر هفتم، زنجیره ای بودن اجزاء حکمرانی است. به بیان دیگر، اجزاء حکمرانی باید اندام وار و منسجم باشند. عنصر هشتم، عمل است. ما در حکمرانی مبنای تئوریک داریم. به بیان دیگر، حکمرانی نمی تواند خاستگاه تئوریک نداشته باشد اما حکمرانی جای عمل است نه تئوری. درباره عمل حرف های زیادی می توان گفت اما مسلما نقش قدرت در حکمرانی، فرصت‌ عملِ منجر به نتیجه را فراهم می کند.

معنای اسلامی بودن حکمرانی
حکمرانی اسلامی از جهت مبانی و حتی شاکله حتماً با سایر حکمرانی ها متفاوت است هر چند که اشتراکاتی هم دارد. همانطور که قبلاً خدمتتان توضیح دادم، هر نوع حکمرانی خاستگاه تئوریک دارد. البته از قرن‌ نوزدهم و با غلبه رویکردهای پراگماتیستی، مبناگرایی در سیاست و به تبع آن در حکمرانی به شدت کمرنگ شد. از منظر پراگماتیسم، هیچ‌ چیزی مهم تر از سودمندی عملی یک نظریه یا دیدگاه برای زندگی نیست بطوریکه حتی باید معیار حقیقت را هم در سودمندی، فایده و نتیجه جستجو کرد نه انطباق با واقعیت عینی. حتماً دقت دارید که وقتی انطباق یک دیدگاه با واقعیت عینی یعنی سنت پوزیتیویسم بی ارزش تلقی می شود، به طریق اولی انطباق با حقایق فلسفی یا دینی هم بی ارزش قلمداد می شود. این‌ موضوع در رویکردهای پست مدرن پررنگ تر است. به بیان دیگر، با ظهور نظریه های زبان شناختی و تشدید نسبی گرایی، مبناگرایی در سیاست و به تبع آن، حکمرانی به ظاهر کنار گذاشته می شود. البته روشن است که ما هم‌ نسبت به پراگماتیسم و هم رویکردهای پست مدرن نقدهای جدی داریم. این نقدها هم‌ جنبه نظری دارد و هم عملی و اتفاقاً من معتقدم نقد کارنامه رویکردهای پست مدرن به سیاست، بیش از نقد تئوریک می تواند ضعف و ناتوانایی این رویکردها را نشان دهد. حتی در کشورهای اسکاندیناوی با همه امتیازاتی که به سایر کشورهای اروپایی دارند، اشکالات به نحو دیگری ظهور پیدا کرده است که باید در فرصت مناسب درباره آن صحبت کرد. از جنبه تئوریک، با حذف مبنا و به اوج رساندن نسبیت، تفکر با فروپاشی روبرو می شود لذا حتی مبناستیزترین نظریه ها هم‌ وقتی به عرصه عمل نزدیک می شوند، بالاخره چیزی را به عنوان تکیه گاه قبول می کنند.

من در یک جمع بندی اولیه می توانم بگویم که از یک سو، ضروری دانستن مبنا و از سوی دیگر تفاوت مبانی، حکمرانی اسلامی را از حکمرانی مثلاً سکولار متمایز می کند اما حرف من فراتر از این است. حرف من این است که وقتی می توان نظریه جامعی در باب سیاست اسلامی و همچنین حکومت دینی داشت، و زمانیکه می توان علوم انسانی اسلامی داشت، به طریق اولی می توان حکمرانی اسلامی هم داشت.
حکمرانی اسلامی از آن‌ جهت که یک حکمرانی عقلانی است حتماً با حکمرانی های بشری یا عرفی اشتراکاتی دارد اما اصولاً حکمرانی اسلامی در یک اتمسفر خاص و منحصربفرد متولد می شود که برخی از اصول حکمرانی عرفی مانند همین حکمرانی خوب در آن غریبه اند یا اگر از الفاظ مشترک هم استفاده می کنند در معنا متفاوتند.
من‌ در اینجا به بعضی اصول اشاره می کنم : حق باوری، آخرت‌ گرایی، اخلاق مداری، عدالت محوری، جامعه گرایی، تکاثرستیزی، و اصولی از این قبیل که با اصول برآمده از غرب مدرن مغایرت جدی دارند. فقط یک مورد منشعب از این اصول را به عنوان مثال توضیح می دهم و آن حذف قانون ربا در حکمرانی اسلامی است که بسیاری از مناسبات حکمرانی را تغییر می دهد و شرایط نویی را در حکمرانی اقتصادی بوجود می آورد.
بنا به آنچه عرض کردم، اولاً، حکمرانی اسلامی خاستگاه تئوریک متمایزی دارد و همین خاستگاه تئوریک متمایزی حکمرانی را در خیلی از ابعاد دگرگون می کند. ثانیاً، حکمرانی اسلامی علاوه بر مبانی و اصول تئوریک، در روبنا و شاکله حکمرانی هم حرف های خاصی دارد. به بیان دیگر، اسلام در عرصه عمل ساکت نیست و سیاست‌ها، روش ها، ابزارها، مکانیزم ها و نهادهای منحصربفرد ارائه می کند که در حکمرانی اسلامی حضور دارد. البته روشن است که استفاده از عقل ابزاری در حکمرانی به صورت وسیعی رواج دارد و دستاوردهایی که از این طریق در حوزه حکمرانی حاصل می شود اسلامی است. به بیان دقیق تر، عقل ابزاری در حکمرانی اسلامی دو کارکرد دارد : یا از طریق محاسبه، ساماندهی، برنامه ریزی اجرایی و غیره، امکان تحقق عملی ایده های خالص دینی در حکمرانی را فراهم می کند و یا خودش در مواردی که دین سکوت کرده، راساً هم ایده پردازی می کند و هم فرصت تحقق ایده ها را ایجاد می کند.
اگر از من‌ سئوال شود که شاخص های حکمرانی اسلامی چیست من عرض می کنم که مقاصد اسلامی همان‌شاخص های حکمرانی اسلامی است. مثلاً، بسط عدالت و‌ کاهش تبعیض و فاصله اجتماعی، رواج قانونگرایی، افزایش سواد عمومی، رشد مشارکت اجتماعی، گسترش آزادی های مشروع، افزایش حضور اخلاق، معنویت و شریعت در متن زندگی فردی و اجتماعی، افزایش وحدت و همبستگی، رشد خلاقیت ها، گسترش تولید و اشتغال با حفظ محیط زیست و اجتناب از مصرف گرایی، رونق کسب و کار حلال‌، بهبود کیفیت زندگی، گسترش آرامش و در یک کلمه، ایجاد فرصت رشد و تعالی.

ویژگی های سایر نظریه‌های حکمرانی مانند حکمرانی خوب و نقد اساسی به آنها
حکمرانی خوب (good governance)، یکی از مباحث نو و مهم قلمداد می شود که تقریباً از دهه ی ۱۹۸۰ به بعد در غرب، و در ادبیات توسعه مطرح شده و طراحان و دنبال کننده های آن بیشتر مجامع وابسته به سازمان‌ ملل به ویژه برنامه توسعه سازمان ملل، بانک جهانی، صندوق بین المللی پول، سازمان تجارت‌ جهانی و غیره بوده اند. در واقع، حکمرانی خوب شامل طیف وسیعی از مفاهیمی مانند : کاهش فقر، توسعه روستایی و شهری، ایجاد شغل و رفاه پایدار، حفاظت و تجدید حیاط محیط زیست، رشد و توسعه ی زنان، و غیره با تاکید بر رویکرد مشارکتی و شفافیت می شود. مثلاً برنامه توسعه سازمان ملل (UNDP) حکمرانی را همان اعمال قدرت سیاسی اقتصادی و اداری برای مدیرت امور کشو در کلیه سطوح می داند. یا بانک جهانی، حکمرانی خوب را به عنوان ارائه خدمات عمومیِ کار آمد، نظام غذایی قابل اعتماد و نظام اداری پاسخگو تعریف می کند. باید توجه داشت که در حکمرانی خوب، سه رکن اصلی دولت، جامعه مدنی و بخش خصوصی ایفای نقش می کنند. در واقع، در این نوع از حکمرانی، حکمرانی تا حدی از انحصار دولت خارج شده و به جامعه مدنی سپرده شده است.
البته امروز مدل های حکمرانی تنها به حکمرانی خوب محدود نمی شود. حکمرانی عمومی، حکمرانی خصوصی، حکمرانی جهانی، حکمرانی شرکتی، حکمرانی غیرانتفاعی، حکمرانی چند سطحی، حکمرانی تنظیمی، حکمرانی مشترک، فرا حکمرانی، حکمرانی شبکه ای و غیره، مدل های دیگری هستند که امروز درباره آنها صحبت می شود. باید توجه داشت، آنچه موجب شده ما به حکمرانی خوب بیشتر توجه کنیم، جنبه ایدئولوژیک آن است که در ادامه عرایضم‌، کمی در این زمینه صحبت خواهم کرد.
خب، برای حکمرانی خوب شاخص هایی معین شده که مهم ترین آنها عبارتند از : پاسخگویی، شفافیت، حاکمیت قانون و پیروی از قانون، مشارکت، مسئولیت پذیری، اجماع گرایی، کارایی و اثر بخشی، انسان و عدالت و دولت تسهیل گر که البته همه این ها قابل بحث است.

من‌ در اینجا قصد ندارم‌ از حکمرانی خوب یک تصویر صدر در صد منفی ارائه کنم چراکه معتقدم نقاط قوتی هم در آن هست اما واقعیت ها را هم‌ نباید نادیده گرفت. همانطور که قبلا اشاره شد، حکمرانی خوب، ایدئولوژی غرب معاصر و حکمرانیِ عصر جهانی شدن یعنی globalization بود و ظهور آن را باید در جهت اهداف غرب برای یکدست کردن‌ جهان بر اساس فرهنگ و سبک زندگی غربی دانست‌. البته مفاهیمی که به عنوان شاخص های حکمرانی خوب مطرح‌ می شود اغلب مفاهیم جذابی است اما باید توجه داشت‌ که اولاً، روح این مفاهیم سکولار است و با دین و ارزش های دینی سازگار نیست و ثانیاً، این‌مفاهیم از همدیگر قابل تفکیک نیستند؛ یعنی نمی توان گفت که ما هر کدام از این مفاهیم‌ را خواستیم می پذیریم و هر کدام‌ را نخواستیم نمی پذیریم. خیر، حکمرانی خوب یک‌ مفهوم سکولار با اجزایی غیر قابل تفکیک است و مقصد آن، بسط سلطه غرب بر جهان و رفع موانعی است که غرب و نظام سرمایه داری با آنها روبروست.

عرصه‌های حکمرانی اسلامی
حکمرانی به تمامی ابعاد اجتماعی قابل تقسیم است. یعنی حکمرانی سیاسی،‌ حکمرانی فرهنگی و حکمرانی اقتصادی و زیر مجموعه آنها. حتی در تقسیم بندی حکمرانی، می توان جلوتر رفت و آن را به حکمرانی قضایی و حکمرانی دفاعی تقسیم‌ کرد‌ لذا من معتقدم ساختار حکمرانی به روش کلی و جزئی قابل ترسیم‌ است. البته این قانون اساسی و اصل تفکیک قوا و امثال آن است‌ که روابط طولی و عرضی میان‌ا نواع حکمرانی را مشخص می کند که در جای خودش قابل بررسی است. از طرف دیگر، من‌ معتقدم حکمرانی قابل سطح بندی و تعیین‌ تراز است. با این وصف، من برای حکمرانی چند تراز قائل هستم. یک تراز آن مربوط به حکومت یا نظام‌ سیاسی بالعمنی الاعم است. یک تراز آن‌ مربوط به قوای تقنینی و قضایی است که در عرض قوه مجریه قرار دارند و تراز دیگر آن، مختص قوه مجریه یا دولت یعنی (government) است. لذا من قبول ندارم‌ که حکمرانی فقط مخصوص دولت بالعمنی الاخص یا قوه مجریه است. مطلب مهم در اینجا، اهمیت ترازشناسی در حکمرانی است. مثلاً نوع سیاست گذاری یا تعیین راهبرد و غیره برای هر یک این‌ تراز ها متفاوت است و چنانچه کسی مرز بین این ترازها را خوب نشناسد حتماً به اشتباه می افتد. مثلاً سیاست های کلی در کشور ما که توسط مقام‌ معظم‌ رهبری ابلاغ می شود مربوط به تراز نظام سیاسی بالعمنی الاعم است و با آن سیاستی که در شوراهای عالی، هیات دولت یا یک وزارتخانه تعیین‌می شود فرق دارد.
بازیگران و نقش‌آفرینان مهم در نظام حکمرانی اسلامی
در حکمرانی اسلامی، حکومت و زیر مجموعه آن نقش محوری دارد. البته در سالهای گذشته، از یک طرف سازمان های بین المللی و از طرف دیگر فضای مجازی به دنبال به هم زدن نظم سیاسی ملت-دولت و به حاشیه کشاندن دولت ها بوده اند اما من همچنان حکومت یا دولت بالعمنی الاعم را محور حکمرانی تلقی می کنم. در عین حال همانطور که قبلاً هم‌ عرض کردم، مشارکت مردمی از طریق تشکل های مردمی و بخش خصوصی یعنی شرکت های غیر دولتی از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است. به بیان دقیق تر، من‌ معتقدم ساخت حکمرانی اسلامی اقتضا می کند‌ که مردم همه جا در کنار حکومت حضور داشته باشند و نقش ها بین حکومت و مردم تقسیم شود. ممکن است گفته شود که فلسفه حکمرانی مدرن، گرفتن‌نقش محوری از دولت و دادن‌ این نقش به مردم، جامعه مدنی یا بازار است لکن من معتقدم در لیبرال ترین کشورها هم این حکومت است که سر بزنگاه نقش آفرینی بازیگران را کنترل می کند. البته تجربه تاریخی از صدر اسلام‌ تا الان گواهی می دهد که هر‌کجا مردم در‌ کنار حکومت بوده اند موفقیت های چشم گیری رخ داده است و برعکس، هر کجا مردم‌ به انزوا کشیده شده اند حاصل کار شکست بوده است. بر همین اساس می توان‌ گفت که حکمرانی اسلامی در اتمسفر نظام مردم‌سالاری دینی معنای واقعی خود را پیدا می کند و معلوم‌ نیست در غیبت مردم‌سالاری دینی بتوان به حکمرانی مورد نظر اسلام‌ رسید. با این‌ حال، من اعتقاد دارم‌ که مشارکت مردمی در سطوح گوناگون باید از شعار خارج شود. ما به مکانیزم‌های قوی و متنوع برای مشارکت مردمی نیاز داریم و رسیدن به این‌مکانیزم‌ها ( در صورتیکه از جهت تئوریک روشن باشد ) خودش موضوع حکمرانی است.

روش‌های تولید دانش در قلمرو دانش حکمرانی اسلامی
قبل از هر چیز باید تاکید کنم که در عرصه عمل، حکمرانی به مثابه کنش و حکمرانی به مثابه دانش، دو روی یک سکه اند و اساسا نمی توان دانش و عمل را تفکیک کرد؛ با این حال ما در ساحت مطالعه و ارزیابی حکمرانی را به مثابه دانش در نظر می گیریم و در این باب صحبت می کنیم. علاوه بر این، در حکمرانی، هر کنشی در جامعه در بطن حکمرانی قرار ندارد؛ در واقع، آن دسته از کنش هایی به حکمرانی مربوط است که جنس آن حکمرانی است و مجموعه کنش های اجتماعی را برای رسیدن به مقصد در ریل مشخص قرار می دهد. و اما در ارتباط با دانش حکمرانی باید عرض کنم که در طبقه بندی علوم، فلسفه یا لایه ای از علوم‌ که صرفاً عهده دار مباحث تئوریک هستند به طور مستقیم در دانش حکمرانی حضور ندارند هر چند در ایجاد خاستگاه تئوریک نقش آفرین هستند. از طرف دیگر، در علوم انسانی بر روی این مطلب تاکید می شود که کار علم توصیف است نه تجویز. البته من معتقدم کمتر علمی را می توان یافت که در آن تجویز نباشد ضمن آنکه در بطن هر توصیفی تجویز هم‌ نهفته است. در هر حال گمان می کنم هر دانشی از دو لایه نظری و عملی برخوردار است و لایه عملی همه علوم، یا خودشان حکمرانی در آن علم را خلق می کنند و با این ترتیب هر علمی خودش جنبه حکمرانی خودش را بوجود می آورد و یا در دانش مستقل حکمرانی حضور دارند. البته علوم‌ سیاسی از آن‌ جهت که علم تدبیر و مدیریت جامعه و به تبع آن، علم حکومت است، با حکمرانی رابطه تنگاتنگی دارد بطوریکه در جاهایی نقش ظرف را دارد و در جاهایی نقش مظروف. حتی در بحث حکمرانی اقتصادی، بیش از دانش اقتصاد محض، این اقتصاد سیاسی است که در حکمرانی اقتصادی صحنه گردان است و این مطلب درباره سایر انواع حکمرانی ها هم تا حدی صادق است. در این بین، یک نکته کلیدی دیگر وجود دارد و آن، حضور قوی دانش مدیریت در بطن دانش حکمرانی است. اصولاً خیلی از قواعد حکمرانی را باید محصول دانش مدیریت در نظر گرفت با این ملاحظه که در علوم انسانی، شاید مدیریت، دانشی است که جنبه تجویزی آن غیر قابل انکار است. بر این اساس می توان گفت که علم مدیریت تأمین کننده عمده گزاره های دانشی حکمرانی در سطح اجرایی به شمار می رود. بنا به آنچه عرض کردم،‌ ما دو رویکرد به رابطه حکمرانی و دانش می توانیم داشته باشیم : رویکرد اول، لایه عملی هر علمی را حکمرانی همان علم‌ می داند. مثلاً، مباحث کاربردی در دانش اقتصاد، خالق حکمرانی اقتصادی است و رویکرد دوم‌ این است که دانش حکمرانی یک دانش مستقل است‌ و از دو بخش ثابت و متغیر تشکیل شده است؛ علم سیاست و علم مدیریت در آن‌ حضور ثابت داشته و بخش ثابت را بوجود می آورند و به اقتضای هدفی که حکمرانی با آن روبروست، لایه عملی یا کاربردی دانش های دیگر وارد این دانش‌می شوند و بخش متغیر دانش حکمرانی را تشکیل می دهند. از این‌ جهت، دانش حکمرانی یک دانش چند رشته ای یا multidisciplinary است. من خودم رویکرد دوم را واقع بینانه تر می دانم.

http://gholami.sccsr.ac.ir/?p=2378